به نقاط تازه تر می رفتم و بستنی های بیشتری می خوردم.
با مشکلات حقیقی رو در رو می شدم و مشکلات خیالی را کنار
می گذاشتم...
می دانید من از آن دسته آدم هایی بودم که لحظه به لحظه عمرم را
محتاط و عاقلانه وسالم زیستم.
اگر دوباره به دنیا می آمدم تمام لحظات زندگی ام را از آن خود
می کردم....
من از آدمهایی بوده ام که همیشه با دماسنج و کیسه آب جوش و بارانی
و چتر
سفر کرده ام
اگر دوباره به دنیا می آمدم....
سبک تز سفر می کردم
اگر زندگی از نو تکرار می شد....
در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی میرفتم و در پاییز
تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم....
چرخ وفلک های بیشتری سوار می شدم...
طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و اوقات بیشتری را با بچه ها
می گذراندم.
فقط اگر زندگی تکرار می شد.....
اما حیف که نمی شود.....
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 20:1 توسط رویا
|
Happy Valentine
Love is that holy wine which the gods distill from their hearts
and pour into the hearts of men.
When love beckons to you, follow him, Though his ways are hard
and steep.
Let there be no purpose in friendship Save the deepening of the
spirit.
Love has no other desire but to fulfil itself.
Gibran Kahlil Gibran
عشق، آن شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند و درون
قلب انسانها می ریزند.
آن هنگام که عشق شما را می خواند، از آن پیروی کنید، هرچند که راه
عشق سخت و پرفراز و نشیب باشد.
یگذارید که در دوستی و محبت، منظوری خاص نباشد. تنها روح دوستی را
عمق ببخشید.
عشق خواسته ای دیگر ندارد جز تبلور خویش.
جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 17:4 توسط رویا
|
وداع...
می روم خسته لب و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم، تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکهء عشق زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو، ای جلوه امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک آه، بگذار که بگریزم من از تو، ای چشمهء جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد از شاخم چید شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم، خنده به لب، خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 23:52 توسط رویا
|
افسانه تلخ...
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحرگاهی زنی دامن کشان رفت پریشان مرغ ره گم کرده ای بود که زار و خسته سوی آشیان رفت کجا کس در قفایش اشک غم ریخت کجا کس با زبانش آشنا بود ندانستند این بیگانه مردم که بانگ او طنین ناله ها بود به چشمی خیره شد شاید بیابد نهانگاه امید و آرزو را دریغا آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افکند او را به او جز از هوس چیزی نگفتن در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند به هر جا رفت در گوشش سرودند که زن را بهر عشرت آفریدند کنون این او و این خاموشی سرد نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 23:30 توسط رویا
|
وقتی بزرگ می شوی...
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می كشی به گربه ها سلام كنی
و برای پرنده هایی كه آوازهای نقره ای می خوانند دست تكان بدهی
خجالت می كشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی كه مادرشان بر نگشته
فكر می كنی آبرویت میرود اگر یكروز مردم _همانهای كه خیلی بزرگ شده اند_
دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی كه نكند فردا صبح خورشید نیاید
حتی دلت نمی خواهد پشت كوهها سرك بكشی
و خانه خورشید را از نزدیك ببینی
دیگر دعا نمی كنی برای آسمان كه دلش گرفته
حتی آرزو نمی كنی كاش قدت می رسید و اشكهای آسمان را پاك می كردی
وقتی بزرگ می شوی قدت كوتاه می شود .
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد
و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می كنند
آنها آنقدر دورند كه تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی
و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش
بگردی پیدایش نمی كنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می كشی و درمراسم تدفین
درختها شركت می كنی
و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یكروز یادت می افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده ای
و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای
آنروز دیگر خیلی دیر شده است
فردای آنروز تو را به خاك می دهند و می گویند: خیلی بزرگ شده بود
"زنده یاد "
+
نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 20:9 توسط رویا
|
رویایی...
بی خوابی كه به سرت می زند عاشق می شوی ! و رویای دختری را برای چند هزارمین بار به جنون مكرر می رقصانی كه تا حادثه ی سنگین سرنوشت را روی تمام سادگی اش سرفه كنی كه مرد شوی ... و این زندگی چقدر مشكوك است. و من چقدر، به یك مساوی یك ، شك می كنم وقتی كه چند ابلیس مردانگی را رجز میخوانند و عاشقانه های مردی را به هذیان ریشخند دود سیگارشان گره می زنند ... بی خوابی كه به سرت میزند مرد كه نه ! نامرد می شوی ... و نگاه و گناه را هزار ، هیچ به نفع دیوانگی ات لابه لای تساوی زندگی محو می كنی ... و من ، و یك علامت سوال روی دو خط موازی شكسته ، سكوت را تا ابد می رقصانم و همچنان به سرنوشت ، و یك مساوی یك شك می كنم
+
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 0:19 توسط رویا
|
رویایی...
منو انتظارو کابوس تنهایی
منو حسی که هر لحظه اینجایی
دارم آیینه هارو گم میکنم کم کم
تو رو هر طرف رومیکنم میبینم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که هر لحظه حالم رو میدونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه
منو رها کن از این فکر تنهای
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 23:32 توسط رویا
|
باور کن...
باور کن...
صدامو باور کن...
صدایی که تلخ و خسته است...
باور کن ...
قلبمو باور کن ...
قلبی که کوه اما شکسته است...شکسته است
باور کن...
دستامو باور کن ...
که ساقه نوازشه...
باور کن ...
چشم منو باور کن...
که یک قصیده خواهشه...
وسوسه عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردنه
اسمی که با صدامه
اسم تو هر اسمی که هست
مثل غزل چه عاشقانه است
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه است
باور کن ...
اسممو باور کن...
من فصل بارون و برگم
مترود باغ و گل و شبنم
درخت خشکی به دست
تگرگم
باور کن ...
همیشه باور کن...
که من به عشق صادقم...
باور کن...
حرفمو باور کن...
که من همیشه عاشقم
عاشقم
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 9:44 توسط رویا
|
بهت نگفتم...
بهت نگفتم تا حالا اينکه چقدر دوست دارم
اما حالا بهت ميگم بي تو دارم کم ميارم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالابهت ميگم
داري کجا ها ميکشي باز اين دل دربه درو
قشنگ مهربون من اينجوري از پيشم نرو
بهت نگفتم تا حالا اينکه چقدر دوست دارم
اينکه چقدر آرزمه پيش چشات کم نيارم ...
دلم ميخواد باور کني از ته دل ميخوام تورو
وقتي ميگم بمون بمون وقتي ميگم نرو نرو
بري هزار سالم بشه چشم انتظارت ميمونم
بازم براي دل تو ترانه هامو ميخونم
خودت ميدوني که تورو از دل و از جون ميخوامت
ليلي عشق من شدي من مث مجنون ميخوامت
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 1:54 توسط رویا
|
رویایی...
ای عشق ... من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است. ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛ ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی... می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی... یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود. روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،... هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد... باز كن پنجره را... خواهی دید كه آسمان نیز چون دل من، بارانی است...
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 10:26 توسط رویا
|